|
|
|
گفتوگو با مازيار بهروز درباره موانع تاريخي مدرنيزاسيون در ايران؛ ما عقب نيفتاديم، اروپا جلو افتاد - يوحنا نجدي
|
| |
يكصدودو سال بعد از انقلاب مشروطه، ايرانيان اما هنوز در چالش ميان سنت و مدرنيته روزگار ميگذرانند. ناكارآمدي دستگاه قاجاريه در كنار شتاب دنياي غرب در توسعه و مدرنيزاسيون عملا آميزهاي از شوق و حسرت را در ايران زمان قاجاريه فراهم آورد تا با پيشگامي محصلان اعزامي بازگشته از فرنگ و روحانيون پرنفوذ، انقلاب مشروطه در قامت يكي از ماندگارترين كوششهاي دموكراسيخواهانه ايرانيان صورت پذيرد.
علل عقبماندگي، موانع ساختاري و چالشهاي تاريخي در بحث مدرنيزاسيون در ايران، موضوع گفتوگو با دكتر مازيار بهروز، دانشيار گروه تاريخ دانشگاه ايالتي سانفرانسيسكو است. نويسنده كتاب پرسروصداي <شورشيان آرمانخواه؛ ناكاميچپ در ايران> معتقد است كه طرح سوال و آسيبشناسي علل عقبماندگي ايران، دقت و باريكبيني بيشتري را ميطلبد كه تاكنون از آن غفلت شده است.
طي چند دور جنگ ميان ايران و روس در عصر قاجاريه و فتحعليشاه، صدمات جبرانناپذيري بر ايران وارد شد. به نظر شما علت اصلي اين امر چه بود و چه عاملي را ميتوان دليل اصلي مجموعه شكستهاي ايران دانست؟
در بررسي تاريخ كمتر ميتوان به يك <عامل اصلي> در توضيح پديدههاي تاريخي اشاره كرد و بهتر اين است كه به <دليلها> و <عوامل> توجه داشته باشيم. در مورد سوال بالا شايد بايد بررسي را با طرح سوال آغاز كرد، چراكه اين فقط ايران قاجاريه نبود كه مورد يورش استعمار ناشي از تحولات دنياي غرب قرار گرفت؛ در شرق ايران امپراتوري چين و در غرب ايران امپراتوري عثماني (كه هر دو قدمت حكومتهايشان بيشتر از حكومت تازه تاسيس قاجار بود) به سرنوشتي مشابه دچار شدند. بايد توجه داشت كه تمامي جهان به سرنوشت ايران دچار شدند. بنابراين پاسخ سوال به عواملي بر ميگردد كه ريشه در تحولات خارج از ايران داشت و به تحولات دنياي غرب بازميگردد. اين تحولات به صورت اجمالي و به ترتيب تاريخي عبارتند از رنسانـس 13000 ميلادي به بعد)، اصلاح در دين مسيحيت يا قيام پروتستان (رفورماسيون 1500 ميلادي به بعد)، كشف قاره آمريكا 14922)، تحولات فكري در غرب متجلي در يافتههاي جديد علمي و دوران روشنگري 17000-1600 ميلادي)، تحولات سياسي ناشي از انقلابهاي انگلستان 16400)، آمريكا 17766) و فرانسه 17899) و بالاخره آغاز روند انقلاب صنعتي 17800 به بعد.) اين تحولات جوامع غرب را از دوران قرون وسطي به دوران جديد سوق دادند و سپس نظام سرمايهداري را جايگزين نظام فئودالي كردند. اينها دلايل عمده شكست قاجاريه در جنگهاي ايران و روس بودند.
در اغلب منابع تاريخي، فتحعليشاه را مقصر اصلي اين شكستها و وضعيت نابسامان ايران آن روزها ميدانند. آيا شما هم با اين نظر همعقيده هستيد و در مجموع چه عواملي را از جمله دلايل بنيادي عقبماندگي ايران عصر قاجاريه ميدانيد؟
از آنچه در بالا آمد مشخص است كه من با اين نظر موافق نيستم و از پايه آن را سادهانگارانه ميدانم. براي مشخص شدن ابعاد مساله بايد كمي به عقب بازگرديم. با سقوط حكومت صفويه 17222 ميلادي) ايراني كه ما امروز ميشناسيم وارد يك دوران سخت و خسارتباري شد كه شامل جنگهاي داخلي و خارجي و از همپاشيدگي اقتصادي بود. اتحاد ايران در دوران نادرشاه افشار 17377-1747 ميلادي) مشكل بالا را حل نكرد. نادرشاه، با سياستهاي نظامي و جهانگشاييهايش ايران را ورشكسته كرد و بلافاصله پس از قتل وي امپراتوري افشار از هم پاشيد و ايران وارد يك دوران جديد جنگ داخلي شد. 17477-1759) حكومت كريمخان زند 17599-1779) اگر چه به شكل نسبي دوراني آرام و با ثبات بود، اما بايد توجه داشت زنديه بر تمامي ايران آن روز (و حتي امروز) حكومت نميكرد و به هرحال با مرگ كريمخان دور جديدي از جنگ داخلي آغاز شد كه با تسلط ايل قاجار و با رهبري آغامحمدخان (محمدشاه اول) در 1796 به پايان رسيد. از نكات بالا چند نتيجهگيري كلي ميتوان گرفت؛ اول اينكه ايران در قرن 18 ميلادي دوران از همپاشيدگي، بحران اقتصادي و نابودي منابع و حتي نزول جمعيت را شاهد بود. اين مساله درست زماني اتفاق ميافتد كه اروپا <چهار نعل> در حال پيشرفت بود. دوم، اينكه بايد توجه داشت كه نه صفويه و نه افشاريه در اوج قدرت خويش با هيچ ارتش اروپايي نبرد نكردند. (برخورد نظامي بين ايران و پرتغال در خليج فارس و در زمان شاهعباس صفوي را بايد يك استثنا به حساب آورد) بنابراين، اولين برخورد جدي نظامي بين ايران و يك ارتش اروپايي در زمان قاجار و آن هم دوران سلطنت فتحعلي شاه (باباخان جهانباني) صورت گرفت. از اين منظر، دومين شاه قاجار نميتواند مسوول تمامي مشكلاتي باشد كه حكومت جوان و بيتجربه قاجار با آن روبهرو شد. حكومتهايي با تجربهاي به مراتب بيشتر در اين دوران (چين و عثماني) در اين برخورد چندان متفاوت عمل نكردند. اما در همين حال نميتوان و نبايد اشتباههاي هيات حاكمه آن دوران را ناديده گرفت. براي نمونه فرماندهان نظامي آن دوران در كنار وليعهد عباسميرزا و قائممقام فراهاني مخالف جنگ دوم ايران و روس بودند. اين جنگ به اصرار دربار تهران در سال 1826 از سوي ايران آغاز شد و منجر به شكست و عهدنامه تركمنچاي گشت.
به نظر ميرسد اساسا تلقي درست و واقعبينانهاي از مناسبات بينالمللي و سياست خارجي در دربار فتحعليشاه وجود نداشت و هيچ كوششي در اين باره صورت نميگرفت. بهطوريكه برقراري صلح و آتشبس ميان روس و ناپلئون بناپارت، عملا ايران را از حمايتهاي فرانسه در برابر تهديد هميشگي روس محروم كرد. ايران نيز بار ديگر به دولت بريتانيا روي آورد و به عهدنامه گلستان تن داد. ديپلماسي از چه زماني در دربار قاجار و فتحعليشاه مورد توجه قرار گرفت؟
در اين برداشت و سوال نكات درستي وجود دارد. ببينيد، در سال 1796 ايل قاجار با دشواري و جنگهاي داخلي سخت و به رهبري آغامحمدخان ايران را بار ديگر يكپارچه كرد. حقيقت اين است كه اين يكپارچگي به همت تيغ آغامحمدخان و ايل قاجار و با قساوت بسيار صورت گرفت. آغامحمدخان در سال بعد، هنگامي كه به مصاف ارتش روسيه ميشتافت، در قلعه شوشه (شوشا) به قتل رسيد و جنگ ايران و روس تا سال 1801 به تعويق افتاد. ايل قاجار تا قبل از اين تاريخ سابقه حكومتي نداشت چه رسد به آگاهي از ديپلماسي پيچيده جهاني. فتحعليشاه يك رهبر ايلاتي بود كه تازه ميخواست خانواده خود را تبديل به يك سلسله سلطنتي كند كه به توفان رقابتهاي بينالمللي ناشي از انقلاب كبير فرانسه برخورد كرد. ديپلماسي در ايران سابقه طولاني دارد ولي شكل بينالمللي آن، آن هم در رابطه با استعمار اروپايي از همين زمان در ايران آغاز شد و از همين دوران بود كه براي درك مسائل و تحولات غرب (همچون دوران شاهعباس< )ايلچي> يا <سفير> به فرنگستان گسيل شد. از اين منظر، ايران اوايل دوران قاجار و دربار تهران (دارالخلافه طهران) بايد بسياري مسائل را از نو فرا ميگرفتند.
عباسميرزا را شخصيت اصلي دوران فتحعليشاه ميدانند بهگونهاي كه در اسناد دولت وقت بريتانيا، از او بهعنوان مرد همهكاره و وليعهد فتحعليشاه نام برده شده بود. لطفا درباره جايگاه و عملكرد عباسميرزا براي خوانندگان ما توضيح دهيد.
شاهزاده عباسميرزا قاجار 18333-1789 ميلادي) وليعهد را بايد اولين اصلاحطلب دوران معاصر ايران به حساب آورد. وي در هشت سالگي به ولايتعهدي منصوب شد و حاكم آذربايجان و قفقاز گشت و در دارالخلافه تبريز مستقر شد. مشخص است كه يك كودك هشت ساله نميتواند چندان اصلاحطلب باشد. از اين جهت در بررسي اصلاحات در اين دوران بايد به نقش وزراي وليعهد يعني دو قائممقام پدر و پسر توجه داشت. همكاري، همراهي و همت اين گروه و همكارانشان اصلاحات اوايل دوران قاجار را بهوجود آورد. دارالخلافه تبريز به دو دليل مركز كوششهاي اصلاحي در اين دوره شد. اول اينكه، آذربايجان و قفقاز به دليل نزديكي به روسيه و عثماني (چه به خاطر تجارت و چه به لحاظ مراودههاي سياسي) و دارا بودن اقليت مهم مسيحي، <اروپاييترين> خطه ايران به حساب ميآمدند. دليل دوم، اينكه چون امر دفاع از قفقاز بر عهده وليعهد بود، كمبودهاي نظامي و فني ايران آن دوره بر دارالخلافه تبريز مشخصتر بود. بنابراين اقدام آنان در يافتن راهحل طبيعي و منطقي مينمايد. اين اصلاحات بهطور كلي بر محور سازماندهي يك ارتش جديد به شكل اروپايي سازمان يافت و هرگونه مشتقات ديگر اصلاحات براي تامين <نظام جديد( >نام ارتش جديد) برنامهريزي شد. فكر نظام جديد نيز از عثماني به ايران آمد و در آنجا نيز نامش همين بود. نيروي نظامي جديد در اختيار وليعهد قرار داشت و در كنار قشون ايلاتي (ارتش قديم) كه تحت رهبري شاه بود اقدام به جنگ با روسيه كرد.
با توجه به نفوذ عباسميرزا بر شاه و همچنين جايگاه وي در دربار، آيا ميتوان او را مرد شماره يك و تصميمگيرنده اصلي دانست؟ رابطه ارتش با شاه و عباسميرزا چگونه بود؟ اساسا ارتش و قواي نظامي چه جايگاهي در مختصات سياسي- اجتماعي داشت؟
در مورد سوال اول بايد گفت خير، اگر بتوان از فردي به نام <مرد اول> در اوايل قرن 19 در ايران نام برد، آن شخص همان فتحعليشاه است. وليعهد و گروه تبريز سعي در مديريت دربار تهران داشتند. مديريت از آن جهت لازم بود كه، در وهله اول، دو گروه درك مساوي و مشترك از وخامت اوضاع و نياز به اصلاح نداشتند. از اين منظر، تبريز از دربار تهران جلوتر بود. دوم، شاه بايد از لحاظ مالي حمايت ميكرد و تعهد درازمدت به اصلاحات ميداد در حاليكه ايران در اين دوران كشور فقيري بود. سوم، بودند نيروهاي محافظهكاري در دربار كه حتي با اصلاحات محدود پيشنهادي تبريز مخالفت ميكردند. از اين منظر رابطه همكاري ميان شاه و وليعهد بسيار مهم بود و وجود حقيقي داشت. در مورد سوال دوم، در اين دوران قشون (چه جديد و چه قديم) در اختيار شاه بود. وليعهد بهعنوان نماينده شاه اقدام به تاسيس قشون نظام جديد كرد. اين نيرو اگر چه در نهايت قادر به جلوگيري از روسها نشد، اما به فرمان شاه و با استفاده از قدرت آتش مدرن موفق به شكست تركمنها و بعدها افغانها در جنگهاي خراسان شد. اما بعد از فوت عباسميرزا اصلاحات نظامي در ايران رو به زوال رفت و به جز 4 سال دوران اميركبير نميتوان از ارتش واحد با كاربرد عملي سخن گفت.
در زمان پهلوي اول نيز تيمورتاش، عملا مرد شماره يك و تصميمگيرنده اصلي بود.
هرچند سرانجام رضاخان آنقدر به تيمورتاش بياعتماد شد كه اين داستان به حذف تيمورتاش انجاميد. آيا ميتوان از اين منظر به مقايسه تطبيقي عباسميرزا و تيمورتاش پرداخت؟ چرا ساختار سياسي ايران تا اين اندازه مستعد پرورش افراد در سايه و تصميمگيرندگان پنهان است؟
نه عباسميرزا از چنان قدرتي برخوردار بود و نه تيمورتاش. مقايسه اين دو نيز كمكي به درك تاريخ ايران نميكند. عباسميرزا فرزند و وليعهد فتحعليشاه بود و مورد اطمينان وي. او هرگز اقدامي كه اين حس اطمينان را خدشهدار كند عليه پدر انجام نداد. برعكس، وي با استفاده از اين اطمينان در راه پيشبرد اصلاحات كوشش كرد. از همين رو نيز پس از مرگ وليعهد، فتحعليشاه فرزند وي را وليعهد كرد كه از 1834 با نام محمدشاه دوم به سلطنت رسيد. تيمورتاش اگرچه شخصيت مقتدري در دربار پهلوي اول بود اما به سختي ميتوان وي را اصلاحطلبي جدي به حساب آورد. به هر حال او با جاسوسي براي شوروي به ولينعمت خود خيانت كرد بنابراين مقايسه اين دو شايد كمي بيانصافي نسبت به عباسميرزا باشد.
امضاي عهدنامه گلستان در حالي صورت گرفت كه دنياي غرب، گامهاي مهمي را در مسير مدرنيزاسيون بر ميداشت. چقدر طول كشيد تا ايرانيان با اين تحولات گسترده روبهرو شوند؟
آغاز رويارويي ايرانيان و تاثيرپذيري عميق آنان از سير تجدد در اروپا از همين دوران شروع شد و به گمان من تا امروز ادامه داشته است. در پايان اجازه دهيد براي درك بهتر مسائل تاريخ معاصر كشورمان چند راهكار به علاقهمندان پيشنهاد كنم: اول اينكه شايد بهتر باشد در ريشهيابي مسائل دقت بيشتري شود، چراكه اگر ريشهيابي برمبناي ناصحيح باشد نتيجه دلخواه به دست نخواهد آمد. در اين راستا، پيشنهاد ميكنم سوالهاي اساسي [مربوط به عقبماندگي ايران] را به دو بخش <چه شد عقب افتاديم؟> و <چه شد نتوانستيم يا چرا نميتوانيم برسيم؟> تقسيم كنيم. لازمه و حسن اين تقسيم در اين است كه سوال اول كمتر به <ما> مربوط ميشود و در اساس پرسش غلطي است. هر چه زودتر به اين مساله واقف شويم، وقت كمتري تلف شده است. اين ما نبوديم كه <عقب افتاديم> بلكه اروپا و غرب بود كه از تمامي جهان جلو افتاد. بسياري از تمدنهاي جهان كه مشكلات ايران در قرنهاي 18 و 19 را نداشتند (يا كمتر داشتند) به سرنوشت مشابهي دچار شدند. از اين منظر، روند تجدد در غرب درواقع در گوشه كوچكي از جهان شكل گرفت و سپس دنيا را تحتتاثير قرار داد. حسن اين سوال در اين است كه در كنار بررسي <خويش> ناچاريم به بررسي <ديگري> نيز بپردازيم. همچنين، كوشش در يافتن پاسخ براي بخش دوم پرسش، يعني <چرا نميتوانيم برسيم؟> خود چالشي بزرگ است و نياز به دقت زياد دارد. هرچه جلوي سادهانگاري (مانند تقبيح يك گروه خاص براي تمامي ناكاميهاي تاريخي) زودتر و كاملتر گرفته شود زمان و نيروي بيشتري را ميتوان صرف اين چالش كرد.
|
|
|
ستون قفسه
|
| |
فرهنگ اساطير يونان و رم
اساطير عموما از مذاهب باستاني جداييناپذيرند. اين مذاهب جذابيت، اصالت و صلابت خود را كه براي گسترش و شكوفاييشان ضروري است، از اساطير وام ميگيرند. آنها آيين را غنا ميبخشند و در نهايت عنصر اساسي ترس را با آنچه مقدس است ميآميزند. درواقع، اساطير اغلب براي ناآگاه ناخوشايند و حتي خشن به نظر ميرسند. ما براي راهيابي به جهان ايزدان، پهلوانان و دنياي حماسهها و افسانهها دچار ترديد ميشويم، زيرا تجريدي و دور هستند و درگذر ظلماني زمان و باستانشناسي متحجر به نظر ميآيند و تنها كارشناسان و خبرگان ميتوانند رمز آنها را بگشايند. فرهنگ حاضر بر آن است اصالت و شكوه اساطير را به آنان بازگرداند و ايزدان، پهلوانان، حماسهها و افسانهها را از هاله ابهام و تاريكي كاذبي كه حاصل ذهنيت عوام است بيرون كشد. اين فرهنگ داعيه ارائه انديشهاي دقيق از اساطير را ندارد؛ در پي تفسير افسانهها و اسطورهها و رازگشايي نمادها نيست و به بررسي مسائل اعتقادي كيشهاي مذهبي نميپردازد. در اين اثر كوشيده شده به خواننده نشان داده شود كه اسطورهشناسي نهتنها از سرچشمههاي مذاهب يونان و رم به شمار ميآيد، بلكه انديشهاي زنده و جهاني است.
فرهنگ نگارهاي نمادها
رمزپردازي يا نمادگرايي يك ابزار دانش كهن و قديميترين و اصوليترين بيان مفاهيم است. نمادگرايي طي زمانها قرون به دست آمده و در تفكرات و روياهاي نژادهاي مختلف جاگرفته است و در فراسوي مرزهاي ارتباطي جاي دارد؛ نماد انديشه را برميانگيزد و انسان را به گستره تفكر بدون گفتار رهنمون ميكند و اين ترجمان كوششي است جهت دستيابي و تجسم مفاهيمي كه از وراي ابهامات انسان را احاطه كرده است. برخلاف علامت كه يك نشان قراردادي است و عين و ذهن نسبت به هم بيگانه هستند. در حقيقت در اين كتاب نويسنده به بررسي زبان نمادها در هنر ميپردازد و نشان ميدهد چگونه اشياي آشنا و معمول در نقاشي، طراحي و تنديسسازي غالبا مفهوم عميقتري دارند و در حقيقت تعبير اين زبان، بررسي بسيار جالب توجهي است. يكي از جنبههاي اساسي كتاب تصاوير آن است. حدود 600 تصوير وجود دارد كه هر يك از آنها به دقت انتخاب شدهاند، بهطوري كه بر جنبه معمولا آشناي هر شيئي پرتو ميافكند. اين فرهنگ كه مصاحب گرانبهايي براي فرهنگ اشيا و نمادها در هنر به شمار ميرود ابزار مهمي براي دانشجويان هنرهاي شرقي و غربي بهويژه در زمينه بررسيهاي تطبيقي است. همچنين راهنمايي ضروري براي ديداركنندگان از موزهها و تالارهاي هنري است.
اروپا مولود قرون وسطي
آيا اروپا زاييده قرون وسطي است و در اين دوران پا به عرصه هستي نهاده است؟ كدام ويژگي قاره اروپا از قرون وسطي نشات ميگيرد و كدام يك از خصلتها و روحيات مردمان اين قاره ريشه در دوران مذكور دارد؟ اساسا چگونه و به چه حقي ميتوان از وحدت فرهنگي و تمدني اين قاره سخن به ميان آورد؟ ژاك لوگوف مورخ برجسته و پرآوازه فرانسوي در اين كتاب پاسخهاي متفاوتي نسبت به شيوه سنتي تاريخنگاريها ميدهد و سرگذشت قرون وسطايي اروپا را از منظري كاملا نو، محققانه و واقعانديش به بررسي مينشيند. او در اين كتاب با اقبال جهاني زيادي مواجه شده است. جريان فكري جديدي را كه ديرزماني اعتقادي به تاريك و بدانديش بودن قرون وسطي ندارد تقويت ميكند و چنين ديدگاهي را با هنر نقالي تاريخي، ماهرانه و نگاه نافذ باستانشناسانه خود هر چه بيشتر تقويت ميكند و بيلاني سرراست و شفاف از ساليان متمادي اشتغالات فكري و كندوكاوهاي پرتنوع خود پيرامون دوران مذكور به خواننده منتقل ميكند. او درصدد نتيجهگيري اين معناي با اهميت و قطعي بر ميآيد كه نهتنها در عصر حاضر بلكه حتي در آينده هم، اين قرون وسطي است كه بهعنوان مهمترين ماترك اعصار گذشته، اروپاي واحد و متحد امروز را با مشقت و صبوري در دامان خود پرورانده است.
|
|
|
ستون زير آسمانهاي جهان
|
| |
بهرام چوبينه، سردار پارتي
اعتماد ملي: داستان بهرام چوبينه، يكي از داستانهاي جذاب و عبرتآموز شاهنامه است كه فردوسي در آن حقايقي را دربارهسلسلهاشكاني مطرح ميكند كه پيش از آن ساسانيان اين حقايق را از تاريخ ايران پاك كردهاند. اين داستان از نظر اهميت تاريخي و نيز از نظر نشان دادن وضعيت اجتماعي و آغاز افول دولت ساساني خواندني است. شانزدهمين درسگفتارهايي دربارهفردوسي به بررسي اين داستان اختصاص دارد كه ضياءالدين ترابي روز چهارشنبه 13 آذر ساعت 30/16 دقيقه در شهركتاب مركزي واقع در خيابان حافظ شمالي، نبش زرتشت شرقي در اين باره سخن ميگويد.
هديهاي از احمد اقتداري
فارس: احمد اقتداري در 83 سالگي كتابخانه شخصي خود را با بيش از 5 هزار جلد كتاب به مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي هديه كرد. اين محقق حوزههاي تاريخ و باستانشناسي كه از مدتها پيش با مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي همكاري ميكرد سه روز پيش كتابخانه شخصي خود را به اين مركز سپرد. پيشتر نيز شخصيتهايي مانند عبدالحسين زرينكوب، ايرج افشار و جواد حديدي كتابخانههاي خود را به مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي هديه كرده بودند. مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي از اسفند سال 1362 به منظور تدوين و انتشار دانشنامههاي عمومي و تخصصي راهاندازي شده است. اغلب كتابهايي كه در كتابخانه احمد اقتداري به چشم ميخورد مربوط به حوزههاي تاريخ ايران و باستانشناسي هستند.
|
|
|
رود پارس يا خليجفارس - رضا دستجردي
|
| |
خليجفارس گودي هلالي شكلي است كه نمونه تجاوز آبهاي اقيانوس هند ( درياي عمان) به محدودهاي با 900 كيلومتر طول و 240 كيلومتر عرض در چينخوردگيهاي زيرين دامنههاي جنوبي زاگرس است. خليجفارس و كشورهاي همسايه آن تقريبا يك نهم از مجموع 44 ميليون كيلومتر مربع قاره آسيا را به خود اختصاص دادهاند. خليجفارس كه از آغاز تاريخ آبراهي بسيار ارزشمند و استراتژيك بوده و محل تصادم تمدنهاي بزرگ مشرق كهن محسوب ميشود قدمتي به درازاي چندين هزاره دارد.
در قرون گذشته عيلاميان از بندر بوشهر و جزيره خارك جهت سكونت، كشتيراني و حكمراني بر كرانههاي خليجفارس و دادوستد با هند غربي و دره نيل استفاده ميكردند. خليجفارس در كتب جغرافيايي آمريكاي لاتين، پرسيكوم يا درياي پارس خوانده ميشود.
پيش از استقرار آرياييها در فلات ايران، آشوريان، خليجفارس را در كتيبههاي خود درياي تلخ ميخواندند و اين كهنترين نامي است كه براي خليجفارس به كار رفته است. در كتيبهاي هم كه از داريوش بزرگ در كانال سوئز به دست آمده از عبارت رود پارس استفاده شده كه اشاره به همان خليجفارس است.
امروزه غالب آثار عرب، درياي واقع در جنوب ايران را با تكيه بر دايرهالمعارف مشهور عربي المنجد، خليجفارس ميدانند. شواهد و مدارك انكارناپذيري در تاييد صحت نام خليجفارس وجود دارد. از سال 1507 تا 1560 در تمامي توافقهاي صورت گرفته ايران با كشورهايي چون پرتغال، اسپانيا، بريتانيا، هلند، فرانسه و آلمان هرجا كه از ايران نامي به ميان آمده به عنوان خليجفارس هم اشاره شده است.
حتي در توافقهايي هم كه با دولتهاي عربي صورت گرفته بود به نام الخليج الفارسي در متون عربي و خليجفارس در متون انگليسي از جمله در سند استقلال كويت كه ميان امير كويت و نمايندگان دولت بريتانيا در خليجفارس امضا شده بود نيز اشاره شده است. سند مذكور كه در نوزدهم ژوئن سال 1961 توسط عبدالله السالم الصباح امضا شد در دبيرخانه سازمان ملل ثبت شده است. عنوان خليجفارس از آغاز قرن بيستم در كتب تاريخي و جغرافيايي به كرات به كار رفته است. كتب مذكور بر اين نكته كه خليجفارس نامي كهن بوده و جايگزين درياي فارس شده تاكيد دارند.
آغاز دهه 1930 نقطه بازگشت تاريخ و تلاشهايي در جهت تغيير نام خليجفارس است. سر چارلز بلگريو فرستاده ديپلماتيك بريتانيا به بحرين پيشنهاد تغيير نام خليجفارس را مطرح و آن را به وزارت امور خارجه بريتانيا تسليم كرد. بلگريو پيش از پاسخ وزارت امور خارجه بريتانيا از عنواني جعلي استفاده كرد. (در تلاشي جهت بازگرفتن بحرين، تنبهاي بزرگ و كوچك، ابوموسي، سيري، قشم، هنگام و ديگر جزاير متعلق به ايران و فاش و خنثيسازي نقشه تجزيه خوزستان)
گذشته از تمام مناقشاتي كه بر سر نام خليجفارس صورت گرفته بود، سازمان ملل با 22 عضو عرب خود دو بار اعلام كرد كه نام تغييرناپذير درياي ميان ايران و كشورهاي عربي، خليجفارس است. اگرچه كاربرد عنوان خليجعربي به جاي خليجفارس هيچ پايه و اساسي ندارد و در هيچگونه فرهنگ يا زباني پذيرفتني نيست اما اين امر از مسووليت ما به عنوان اصليترين و باستانيترين ساكنين منطقه در بيان حقيقت و زدودن ابهامات موجود نميكاهد. در حقيقت آنچه خليجعربي ناميده شده، همان درياي سرخ است. هرودت، مورخ يوناني در كتاب خود، تاريخ هرودت، مكررا درياي سرخ را خليجعربي ميخواند. استرابون، مورخ يوناني نيمه دوم قرن اول پيش از ميلاد و نيمه نخست قرن اول ميلادي مينويسد: <اعراب حد فاصل خليجعربي و خليجفارس زندگي ميكنند.>
بطلميوس، ديگر جغرافيدان شهير يوناني قرن دوم درياي سرخ را عربيوسسينوس به معناي خليجعربي ميخواند. در كتاب سرحدهاي جهان از شرق تا غرب كه در قرن چهارم هجري نگاشته شده بود درياي سرخ، خليجعربي ناميده شده است.
موقعيت تاريخي جزاير سهگانه
تنب كوچك از شمال به قشم، از غرب به تنب كوچكتر، از جنوب به ابوموسي و راسالخيمه و از شرق به عمان محدود ميشود. جزيره مذكور، تنب بزرگ، تنب گپ، تنب مار، تنب بزرگتر مار و... خوانده ميشود. جزيره تنب بزرگ در دوره اسلامي تا قرون متاخر، بخشي از استانهاي فارس، كرمان، مكران و هرمزگان بوده است.
تنب بزرگ در سال 1884 بخش از جزاير خليجفارس بود.
در سال 1949 به همراه 29 جزيره ديگر روستايي تحت ناحيه لنگه بود.
در سال 1951 بخش از روستاي مزدوقي در ناحيه لنگه از شهر لار بود.
در سال 1954 روستايي در ناحيه ابوموسي از شهر بندري لنگه بود.
در سال 1958 نواحي ابوموسي و تنب بزرگ به هم منضم شدند و به همراه جزيره كيش تشكيل ناحيهاي وسيع دادند.
تنب بزرگ در سال 1976 بخشي از شهر كيش بود.
تنب بزرگ در سال 1982 بخشي از شهر ابوموسي بود.
تنب بزرگ در سال 1991 بخشي از منطقه تنب از شهر ابوموسي بود.
جزيره تنب بزرگ به علت فاصلهاش با تنگه هرمز به خودي خود اهميت استراتژيكي ندارد اما با وجود موقعيت ژئوپليتيك ايران، تنب بزرگ هم حلقه اتصال مهمي در خطوط دفاعي ايران در تنگه هرمز محسوب ميشود. جزيره تنب كوچك در همسايگي لنگه در شمال، ابوموسي در جنوب، تنب بزرگ در شرق و جزاير فارو و فاروگان در غرب است كه جزيرهاي مستطيلي شكل است.
|
|
|
هما، سيمرغ افسانهاي ايرانباستان! - مهدي چلاني
|
| |
هما نام يكي از پرندگان اسطورهاي- افسانهاي ايران است كه نقش مهمي در داستانهاي شاهنامه دارد. كنامش كوه اسطورهاي قاف است. دانا و خردمند است و به رازهاي نهان آگاهي دارد. زال را ميپرورد و همواره او را زير بال خويش پشتيباني ميكند. به رستم در نبرد با اسفنديار رويين تن ياري ميرساند و... جز در شاهنامه، ديگر شاعران پارسيگوي نيز سيمرغ را چهره داستان خود قرار دادهاند.
نشان سيمرغ در دوره ايران ساساني بر بسياري از جاها نقش بسته و شايد نشان رسمي امپراتوري ايران بوده باشد. نگارههاي كشفشده بر بخش غربي ديوار افراسياب، در شهر سمرقند، شاه يا شاهزادهاي را نمايش ميدهد كه نشان سيمرغ، همانند جامه خسروپرويز بر ديوار طاقبستان، روي جامهاش نقش بسته است. پژوهشگران نگارههاي ديوار افراسياب بر اين باورند كه اين نگاره، پيكر يزدگرد سوم آخرين شاه ساساني را نشان ميدهد، چون بيش از 100 پيكره روي ديوار افراسياب وجود دارد، اما فقط يك نفر جامهاش به نشان سيمرغ آراسته شده است. جامهاي ديگر از ابريشم، از دوران ساساني، در موزه سرنوچي پاريس به نمايش گذاشته شده كه همان نشان را دربر دارد. شمار فراوان كاشيهاي بازمانده از ايران ساساني، همچنين چندين كاسه و ظرف سيمين و زرين نيز سيمرغ را در همان قالب و همان نقش نشان ميدهد.
پيشينه حضور اين مرغ اساطيري در فرهنگ ايراني به دوران باستان ميرسد. از آنچه از اوستا و آثار پهلوي بر جاي مانده، ميتوان دريافت كه سيمرغ، مرغي است فراخبال كه بر درختي درمانبخش به نام <ويسپوبيش> يا <هرويسپ تخمك> كه دربردارنده تخم همه گياهان است، آشيان دارد. در اوستا اشاره شده كه اين درخت در درياي <وروكاشا> يا فراخكرت قرار دارد. كلمه سيمرغ در اوستا به صورت <مرغوسئن> آمده كه جزء نخستين آن به معناي <مرغ> است و جزء دوم آن با اندكي دگرگوني در پهلوي به صورت <سين> و در فارسي دري <سي> خوانده شدهو بههيچوجه نماينده عدد نيست، بلكه معناي آن همان نام شاهين است. شايد هدف از اين واژه (سي) بيان صفت روحانيت آن مرغ بوده است.
سيمرغ پس از اسلام، هم در حماسههاي پهلواني هم در آثار عرفاني حضور مييابد. سيمرغ در شاهنامه فردوسي دو چهره متفاوت يزداني در داستان زال و اهريمني در هفتخوان اسفنديار دارد زيرا همه موجودات ماوراءطبيعت نزد ثنويان (دوگانهپرستان) دو قلوي متضاد هستند. سيمرغ اهريمني بيشتر يك مرغ اژدهاست، فاقد استعدادهاي قدسي سيمرغ يزداني است و به دست اسفنديار در خوان پنجمش كشته ميشود. ورود سيمرغ يزداني به شاهنامه با تولد زال آغاز ميشود.
سام، پدر زال، فرمان ميدهد فرزندش را كه با موهاي سپيد به دنيا آمده در صحرا رها كنند تا از بين برود. سيمرغ به سبب مهري كه خدا در دلش ميافكند، زال را به آشيانه ميبرد و ميپرورد. سرانجام وقتي سام به دنبال خوابي كه ديده است به پاي البرز كوه (جايگاه سيمرغ) به سراغ زال ميآيد، سيمرغ بعد از وداع با زال، پري از خود را به او ميدهد تا به هنگام سختي از آن استفاده كند. سيمرغ دو جا در شاهنامه كمكهاي مهمي به زال ميكند؛ يكي در هنگام به دنيا آمدن رستم كه به علت درشت بودن تولدش با مشكل مواجه شده است و سيمرغ با چارهجويي بهنگام اين مشكل را برطرف ميكند. ديگري به هنگام جنگ رستم و اسفنديار است كه رستم ناتوان از شكست دادن اسفنديار با روشي كه سيمرغ به وي ميآموزد موفق ميشود اسفنديار را در نبرد مغلوب كند. سيمرغ همچنين زخمهاي بدن رستم را درمان ميكند. اگرچه در شاهنامه سيمرغ به منزله موجودي مادي تصوير ميشود، اما صفات و خصوصيتهاي كاملا فراطبيعي دارد. ارتباط او با اين جهان تنها از طريق زال است. به يكي از امشاسپندان يا ايزدان يا فرشتگان ميماند كه ارتباط گهگاهشان با اين جهان، دليل تعلق آنها با جهان مادي نيست. سيمرغ در ديگر متون اساطيري فارسي هم چون گرشاسبنامه اسدي توسي، چهرهاي روحاني و فراطبيعي ندارد. اصولا جز در بخش اساطيري شاهنامه، بعد از اسلام ما متن اساطيري بهمعناي حقيقي كلمه نداريم، به همين سبب است كه سيمرغ تنها با شخصيت و ظرفيت بالقوه تاويلپذيري اسطورهاي خود كه در شاهنامه ظاهر ميشود، به آثار منظوم و منثور عرفاني فارسي راه مييابد و از طريق شخصيت رمزي خود در عنصرهاي فرهنگ اسلامي جذب ميشود. اما روشن نيست كه دقيقا از چه زماني و به دست چه كسي سيمرغ صبغه عرفاني گرفته است.
پس از شاهنامه فردوسي، كتابهاي ديگري نيز در ادبيات فارسي هست كه در آنها نشاني از سيمرغ و خصوصياتش آمده است. از جمله آنها كتابها و رسالههاي زير را ميتوان بر شمرد: ترجمه رسالهالطير ابنسينا توسط شهابالدين سهروردي، رسالهالطير احمد غزالي، روضهالفريقين ابوالرجاء چاچي، نزهتنامه علايي نخستين دانشنامه به زبان فارسي، بحرالفوايد متني قديمي از قرن ششم كه در قرن چهارم و پنجم شكل گرفته و در نيمه دوم قرن ششم در سرزمين شام نوشته شده است و از همه مهمتر منطقالطير عطار. منطقالطير عطار داستان سفر گروهي از مرغان به راهنمايي هدهد به كوه قاف براي رسيدن به آستان سيمرغ است. هر مرغ بهعنوان نماد دسته خاصي از انسانها تصوير ميشود. سختيهاي راه باعث ميشود مرغان يكييكي از ادامه راه منصرف شوند.
در پايان، 30 مرغ به كوه قاف ميرسند و در حالتي شهودي درمييابند كه سيمرغ در حقيقت خودشان هستند. اكثر محققان ادبيات، از جمله دكتر شفيعيكدكني بر اين باورند كه در اين داستان، سيمرغ رمزي از وجود حقتعالي است؛ سيمرغ رمز آن مفهومي است كه نام دارد و نشان ندارد و ادرك انسان نسبت به او ادراكي است <بيچگونه.> سيمرغ در ادبيات ما گاهي رمزي از وجود آفتاب كه همان ذات حق است، نيز ميشود. ناپيدايي و بيهمتا بودن سيمرغ، دستاويزي است كه او را مثالي براي ذات خداوند قرار ميدهد.
سيمرغ يزداني در شاهنامه را شايد در نگاهي ديگر بتوان هما ناميد. هما درواقع بنابر اصول پرندهشناسي يكي از كميابترين نوع از انواع پرندگان لاشهخوار است كه از ديرباز در ايران زندگي ميكرده است.
اين پرنده معمولا مناطق صخرهاي مرتفع با آب و هواي معتدل و تا حدودي مديترانهاي را بهعنوان كنام خويش انتخاب ميكند. برخلاف گفتههاي پيشين مربوط به لاشهخواري صرف اين پرنده، بايد گفت شكار و بروز رفتارهاي شكارگري نيز جزئي از ويژگيهاي رفتار روزمره اين پرنده بسيار زيبا به شمار ميرود؛ پس آنها ميتوانند اقدام به شكار نيز كنند.
عمدهترين زيستگاه اين پرنده در ايران از شمال غربي كشور يعني ارتفاعات ماكو و ارسباران گرفته تا رشته كوه البرز و شمال شرقي كشور يعني ارتفاعات شمال استان خراسان شمالي گسترده شده است. اين پرنده يكي از معدود پرندگاني است كه داراي دمي با انتهاي بيضوي شكل است. از طرف ديگر رنگآميزي منحصربهفرد اين پرنده در كنار موهايي كه مانند ريش در زير منقارش آويزان است نيز آن را در ميان ساير همتايان لاشهخوار و شكارگر خود بيهمتا كرده و به آن تقدسي خاص ميبخشد. حالت تقدس هما از اين باب نيز به زندگي اقوام ديرين ايران در مناطق كوهستاني ميتواند بازگردد.
بنابر مطالعات صورت پذيرفته مشخص شده است كه مناطق كوهستاني به دليل تنوع زيستي بالا و دارا بودن منابع آبي مناسب از يك سو و مهيا كردن محيطي امن براي آدمي در آن دوران از سوي ديگر همواره مورد توجه اقوام پيشين قرار ميگرفته است.
وجود قلعه بابك در بلندترين قله اطراف كليبر در شمال غرب كشور و قلعههاي منسوب به دوران اشكانيان در ميان صخرهها و ارتفاعات شمال استان خراسان رضوي از اين باب حائز اهميت است. بهرغم ارزش و اهميت اينگونه منحصر بهفرد در ايران متاسفانه ويژگيهاي زيستي آن همواره در هالهاي از ابهام بهسر برده و هيچگونه اطلاعاتي در خصوص پراكنش و اكولوژي اين پرنده در ايران در دسترس نيست.